آب...

مهریه ی حضرت زهرا...

مهریه ای از جنس روشنایی...

بی دلیل نبود هرشب فاطمه بیدار میشد...

رو به حسین اش میکرد و میفرمود:

پسرم تشنه ات نیست؟

آه...

میدانست روزی قاسم به خیمه ها بازمیگردد

عموجان تشنگی امانم را بریده...

امان از پاسخ عمو:

من از تو تشنه ترم...


...