شب ششم
آب...
مهریه ی حضرت زهرا...
مهریه ای از جنس روشنایی...
بی دلیل نبود هرشب فاطمه بیدار میشد...
رو به حسین اش میکرد و میفرمود:
پسرم تشنه ات نیست؟
آه...
میدانست روزی قاسم به خیمه ها بازمیگردد
عموجان تشنگی امانم را بریده...
امان از پاسخ عمو:
من از تو تشنه ترم...
...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۱ ساعت 13:6 توسط ...
|