سلام
این چند روز که ازاده رفته بود خونه فرصت خوبی بود تا من یکم فکر کنم...به گذشته ای که هنوز جلو چشمه و دور نیست...
انگار همین دیروز بود...الهی چه خوش خیال بودم دلم به حال خودم میسوزه...چقدر دوستام منو داغ میکردن هی میگفتن ...الهی..
ولی جدی جدی همچی تموم شده هنوز باورم نمیشه یعنی همه اونا یه خواب شیرین بود؟

دیشبم یه خبر خوب بهم دادن خیلی خوشحال شدم ایشالله که موفق باشه..
اون هفته یکی از استادامون یه جمله قشنگی سر کلاس گفت
"حضور هیچ کس در زندگی شما اتفاقی نیست خداوند در هر حضوری جادویی نهاده است برای کمال ما! به امید روزی که دریابیم جادوی حضور یکدیگر را..."
ولی خداییش این چند روزی که ازاده نبود داشتم افسرده میشدم جدی جدی اگه او نبود من تا حالا انتقالی گرفته بودم و رفته بودم...
همش تو عالم خلصه بودم کلم داشت از فکرهای جورباجور میپکید
گاهی اوقات از لجبازی های خودم حالم بهم میخوره!
چون اون دفعه ای که رفته بودم خونه مامانم گفت که تو عمرا بتونی بیشتر از دوهفته تو خوابگاه بمونی ! منم بهش گفتم که قول میدم تا عید خونه نیام تا شما باشی که دیگه اینجوری نگی!
با این که مامانم هر روز مامانم زنگ میزنه میگه:دختر بلند شو بیا خونه دیگه دلمون تنگ شد...
حتی رو نقطه ضعف من دست میذاره گوشی رو میده داداش کوچولوم اونم با اون صدای نازش میگه اجی دیا...
ماشینم برام دیار پ پ هم برام دیار...
الهی خواهرش فداش شه..
ولی من همچنان بر لجیازی خودم ادامه میدهم !!!

دیشبم که ازاده خانوم اومدن و ما را الاخون والاخون کردن و تختشو ازم گرفت من باید رو زمین بخوابم اخی چقه گناه دارم ...
دلم پره اگه خواسته باشم همش بگم نمشه ولش بیخیال...
برام دعا کنین!
بابای