سلام خوفین؟

امروز من خیلی دخمل خوفی بودم امروز مامان ازیم و خاله دلنیام روزه بودن منم تصمیم گرفتم مثل همیشه چایی شیرین بازی دربیارم و براشون افطالی درس کنم نزدیک غروب که شد برنج اب کردم و بعدم ظرفا رو شستم  دیگه اتاقو تمیز کردم دیگه اینا...

بعدش رفتم برنجو گذاشتم رو گاز بعدم از فلیزر (فریزر) قرمه سبزی یخیده مامان ازاده رو برداشتم گذاشتم رو گاز تا آماده بشه ...

بعد رفتم کتری رو گذاشتم تا آب جوش بیاد بلاشون چایی درست کنم خلاصه اذون گفتم من رفتم براشون سفره انداختم تازه تازه دلتونم بسوزه خاله دلنیا از پایین از اتاق دوستاش برامون آش رشته آورد منم داغش کلدم...

بعد نشستیم دور هم افطار کردیم منم روزه کله گنجشکی بودم آخه فقط ظهر یه دونه تخم مرغ خوردم کاش حداقل روزه شده بودم

حالا اکشالی نداره ....بعدم مامان ازاده لپ تاپشو لوشن کرد گذاشت جلوم گفت من دارم میرم بسیج تو هم وب گردیتو بکن.منو ... کرد...

حالا عکسشم گلفتم میذارم براتون:

من اون هفته کلی درس دارم ولی پروام نی درس بخونم تازه باید مقاله هم بنویسم هیچی بلد نیسم

همه سایتا گیج کننده است من تو مقاله فارسیش موندم چه برسه به انگلیسیش

مخوام برم خونه...به کی بگم دلم برا داداشم تنگ شده تازه تازه امروز بهم گفت لالا ویو باجی(ای لاو یو ابجی) دیا دیگه

داداش داداشی من تورو میخوام..حالا غمی نی مگذره ۱۷ این ماه میرم خونه البته اگه این استادا بذارن به ما خوش بگذره تازه باید برم کارورزی ...خیل خب پر گف زدم(زیاد حرف زدم)حالم خوب نیست دارم چرت و پرت مگم تو ترکم به خاطر همینه

برام دعا کنین بابای